تبليغاتX
پيداي پنهان
شب با گلوی خونین/ خوانده‏ست دیرگاه/ دریا/ نشسته سرد/ یک شاخه در سیاهی جنگل به سوی نور/ فریاد می‏کشد
در اين پست مي خواهم به مردي بپردازم كه شايد به او كمتر پرداخته شده و همانند بسياري از هنرمندان غريبانه زندگي كرد و آنطور كه بايد به مردمان خود شناسانده نشد و بسيار زود از ميان ما رفت.حس كردم كه بايد در اين پست به او بپردازم و بدين صورت به نوبه ي خودم به وي اداي ديني كرده باشم.يادش گرامي باد.

حسين سرشار

حسين سرشار در سال ۱۳۱۰ در تهران بدنيا آمد و  در شاخه هاي مختلف هنر بسيار خوش درخشيد.ازجمله:موسيقي .فيلم شناسي.بازيگري.خواننده گي.دوبله و....او در سال ۱۳۷۴ دارفاني را ودا گفت.

حسين سرشار و موسيقي

وی ازهنرستان عالی موسیقی در رشته آواز دیپلم گرفت و برای ادامهٔ تحصیل راهی ایتاليا شد و در آنجا دورهٔ نهایی مدرك خود رابادرجهٔ اول به پایان رسانید. در کنکور بین‌المللی اپرا در ونیز شرکت نمود و یکی از هفت برندهٔ جایزه آواز آن مسابقه شد.در نهایت از طرف همان اپرا به‌عنوان سولیست در کنسرتی با ارکستر میلان شرکت نمود.

در دوره دانشجوئی درايتالياا همراه با مرتضی حنانه و بهجت صدر و دیگران در دوبله فیلم‌های ایتالیائی شرکت داشت. صدای او با ویتوریو دسیكا و آلبرتو سوردی در خاطر سینما دوستان مترادف است. او همچنین در تهران نیز چند کنسرت موسیقی آوازی برگزار کرد. ضمناً در اجرای اپراهایی در ونیز و ناپل نقش‌هایی را بر عهده گرفت. در شهر رم نقش اول اپرای کویرینو برداشتی از «آن که گفت آری آن که گفت نه» اثر برشت، را بازی کرد. پس ازاتمام تحصیلات عالی به تهران بازگشت و از بدو افتتاح تالار رودکی به‌عنوان سولیست اول مشغول به کار شد و در کنسرت‌هایی به رهبری حشمت سنجری و فرهاد مشکوه شرکت نمود. مرحوم حسین سرشار نقش اول اپراهای: «کوزی فانتوته» و «دون ژوان» اثر موتسارت و «کاوالریا روستیکانا» اثر ماسکانیو ریگولتو ایلترا و اتور لاتراویاتا و «قدرت سرنوشتوفالستاف» اثر وردی و «توسکا لابوهوم» و «مادام باترفلای» از پوچینی را برعهده داشت.

آخرین کار زنده یاد سرشار اجرای توانمندانه و ماهرانه قطعه ایران می‌باشد. این قطعه که درتیرماه سال ۱۳۶۷ در تالار وحدت اجراگردید. همچنین وی در آلبوم «آثاری از حسین دهلوی» قطعهٔ «فروغ عشق» را با شعری از عطار اجرا کرده‌است.

فیلم‌شناسی و بازيگري :

اجاره‌نشین‌ها

هامون

جعفرخان از فرنگ برگشته

رنو تهران ۲۹

ای ایران

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 14:0  توسط   | 

شيون فومني(شاعر معاصر)

گزيده‌ي شعرهاي فارسي «شيون فومني» منتشر مي‌شود.

حامد فومني - فرزند شيون فومني - به مناسبت شصت‌وچهارمين سال‌روز تولد اين شاعر (سوم دي‌ماه) در گفت‌وگو با خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، با اعلام اين خبر، عنوان كرد: اين مجموعه شامل شعرهاي فارسي شيون است که در قالب‌هاي مختلفي چون: غزل، نيمايي، سپيد، مثنوي، رباعي و دوبيتي سروده شده ‌است.

او اين گزيده را نزديک به 350 صفحه و داراي 120 شعر خواند و افزود: اين شعرها شامل شعرهاي منتشرشده و منتشرنشده‌ي شيون مي‌شود که براي چاپ به ناشر داده شده‌ است و به زودي منتشر مي‌شود.

حامد فومني شيون را از معدود شاعران محبوب سواحل خزر خواند و گفت: شيون به گواهي آثارش، به عنوان شاعري دوزبانه (فارسي و گيلکي) در ادبيات فارسي رخ نموده است.

او با اشاره به نوارهاي کاست به‌جامانده از شيون، گفت: شيون در شعر گيلگي با نوارهاي کاست «گيله اوخان» (پژواک گيلان) در سينه‌ي مردم عاشق زاده شد و امروز شعرش رهسپار خانه‌هاي مردمي است که ستايش‌گر زبان و فرهنگ و ادب سرزمين‌شان هستند.

فرزند شيون فومني با اشاره به علاقه‌ي اين شاعر به ارائه‌ي نوارهاي کاست، گفت: شيون به خواندن شعر و اجراي دکلمه و ارائه‌ي نوارهاي کاست در کنار چاپ کتاب علاقه داشت؛ چون با نوارهاي او، شعرش نفوذ مي‌کرد و البته اين به معناي نپرداختن او به ادبيات مکتوب و اهميت انکارناپذيرش نيست؛ بلکه از اين راه، اشعار او به عنوان پرچم‌دار ادبيات شفاهي گيلان در همزيستي و در ارتباط شاعرانه با مردم در تداوم و گسترش زبان و ادب گيلان قرارمي‌گرفت.

او همچنين با اشاره به شعرهاي شيون، تأکيد کرد: شيون در شعر هيچ‌گاه دغدغه‌ي کهنه و نو و دغدغه‌ي بلندي و کوتاهي نداشته است؛ بلکه بي هيچ مانيفستي، به مکاشفه و جوشش شعري و خلاقيت ادبي و به تولد طبيعي قالب‌هاي زيباي شعري در آيينه‌بندان تالار کلام شاعر مي‌انديشيده‌ است.

وي در ادامه با اشاره به جريان هساشعر در گيلان، گفت: در مجموعه‌ي شعر «خیاله گرده گیج(پرسه ی خیال)» به دليل کوتاه بودن اشعار، برخي بر اين باورند که اين مجموعه با جريان شعر هساشعر در گيلان مرتبط است؛ اما لازم مي دانم بگويم اشعار اين مجموعه بنا بر يادداشت‌هاي خود شاعر، در قالب طرح گيلکي ارائه شده است.

حامد فومني (مسئول تدوين و گردآوري آثار شيون فومني)

 

به گزارش ايسنا، شيون فومني (ميراحمد سيدفخري‌نژاد) از شاعران خطه‌ي شمال سوم دي‌ماه سال 1325 در شهرستان فومن متولد شد. تحصيلات ابتدايي خود را در رشت سپري کرد و بعد از آن به کرمانشاه رفت و از دوم دبيرستان تا اخذ ديپلم طبيعي در سال 1345 را در آن‌جا گذراند.

شيون در سال 1346 وارد سپاه دانش در طارم زنجان شد و يک سال بعد به استخدام اداره‌ي آموزش و پرورش استان مازندران درآمد و در سال 1348 ازدواج كرد. در همان‌ دوران در يکي از مدرسه‌هاي فولادمحله‌ي ساري به تدريس پرداخت و بعد از آن نيز به تدريس در مدرسه‌هاي ديگر گيلان پرداخت.

در سال 1374 به بيماري نارسايي کليه مبتلا شد و يک سال بعد براي درمان اين نارسايي به وسيله‌ي دياليز به تهران آمد و در سال 1376 پس از سال‌ها تدريس بازنشسته شد.شيون شهريورماه سال 1377 پس يک دوره بيماري مزمن کليوي و انجام پيوند کليه در يکي از بيمارستان‌هاي تهران درگذشت و بنا به وصيتش، در بقعه‌ي سليمان‌داراب رشت در کنار ميرزا کوچک جنگلي به خاك سپرده شد.

شيون فومني به دو زبان فارسي و گيلگي شعر سروده است كه مجموعه‌هاي «پيش پاي برگ»، «يك آسمان پرواز»، «از تو براي تو» (به كوشش حامد فومني كه بعد از مرگ شاعر منتشر شد)، «رودخانه در بهار» (دربرگيرنده‌ي شعرهاي سپيد شاعر همراه با مقدمه‌اي از شيون در باب ديدگاه وي درباره‌ي شعر و زبان شعري، به كوشش حامد فومني) و «كوچه‌باغ حرف» (كليه‌ي شعرهاي شاعر در قالب رباعي) شعرهاي او به زبان فارسي هستند و «گرده خياله گيج» (پرسه در خيال) مجموعه‌ي شعر گيلكي اوست.

علاوه بر مجموعه‌هاي شعر يادشده، هفت كاست نوار شعر گيلكي با عنوان «گيله اوخان» با صداي شيون فومني منتشر شده است.

تنديس شيون فومني در سبز ميدان رشت

منبع:خبرگذاري ايسنا

در ارتباط با همین مطلب بخوانید:

http://www.galash.com/index.php/component/content/article/53-1389-01-23-12-57-39/125-1389-10-05-13-50-02

http://gilan.isna.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=2721

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 12:50  توسط   | 

                فروغ فرخزاد

 

بیش از اینها ، آه ، آری

بیش از اینها میتوان خاموش ماند

 

میتوان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ ، بر قالی 

در خطی موهوم ، بر دیوار

میتوان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند میبارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده  زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پرهیاهو ترک میگوید

 

میتوان بر جای باقی ماند

در کنار پرده ، اما کور ، اما کر

 

میتوان فریاد زد

با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه

" دوستت میدارم "

میتوان در بازوان چیرهء یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

 

با تنی چون سفرهء چرمین

با دو پستان درشت سخت

میتوان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

میتوان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

میتوان تنها به حل جدولی پرداخت

میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف

 

میتوان یک عمر زانو زد

با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد

میتوان در گور مجهولی خدا را دید

میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

میتوان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش

دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

میتوان چون آب در گودال خود خشکید

  

میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

میتوان در قاب خالی ماندهء یک روز

نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت

میتوان باصورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند

میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت

 

میتوان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

میتوان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

میتوان با هر فشار هرزهء دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

" آه ، من بسیار خوشبختم "

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 13:44  توسط   | 

 *برای چه می نویسید؟

 برای این  می نویسم که بدانم کیستم، در کجا، کجای عصر و زمانه ی خود هستم.بدانم، دانستنی براستی دانستن، که آیا هنوز هستم، هنوز زنده ام؟چون به اعتقاد من « هستن » تنها در همین کسوت خلق خود بودن ، و از هوا و آب و نان سهمی بر گرفتن، نیست. در این امر، انسان هر انسانی با انسان و حتی حیوان دیگر مشترک و شاید کمابیش همانند است .نه این « هستن » نه؛بلکه آن « هستن » در اوج ، آن احظات نادر و کمیاب که « هستی » با « مستی» توامان است و پیوند و اتصالی شگفت در حد آمیختگی ، و بلکه یگانگی پیدا کرده است، در چنین لحظات است که به اعتقاد من هستی و بودن به راستی تحقق می یابد و انسان می تواند با شوق و شعف بگوید:  های زمانه! من هستم، من برای این می نویسم ، می سرایم، متغنی می شوم، که بدانم آیا هنوز می توانم واجد و عارف آن چنان لحظات گردم و آن چنان شعف را فریاد گر شوم و زمانه را آگاه کنم؟ و این حال همیشه دست نمی دهد و به دلخواه آدم نیست. و شاید همین گهگاه و اندک یابی آنچنان که وارد بر « حال » انسان و مزین و مرصع کننده ی « وقت و حال » است که آن لحظات را ممتاز و درخشان می سازد و از دیگر لحظات مرده ی عمر تمایز و تشخیص می بخشد. به این دلیل است که گفته اند :

خانه گه تاریک و گاهی روشن است   یارب این نور از کدامین روزن است

و همین « حال و حالت » که انسان را به گذرگاه «آزمایش» می برد  و از او می پرسد، پرسیدن ها و پرسیدن ها و پرسش ها ، پس می توان گفت ، من می سرایم ، می نویسم برای اینکه آن پرسش ها را دریابم و آن آزمایش ها را داشته باشم و باز هم بدانم، چیستم، کیستم، از کجا و به کجا می روم؟ و در آن لحظات اوجی ، خود هم پاسخگوی پرسش ها و آزمایش ها هستم، و هم آزماینده و آزمایش گر و اینجا باز همان «یگانگی» چهره می نمایاند و من و ما و تو همه یکی می شوند، یگانگی شوند.

می سرایم، می نویسم برای آنکه می خواهم بسرایم  و بنویسم و این خواست، تا آنجا که من بارها و بارها آزموده ام و دانسته ام براستی بیرون از اختیار است . من نمی توانم به درستی که نمی توانم اراده کنم و بنشینم و بسرایم و و بنویسم و کار تمام . نه، و این تقریباً نه که تحقیقاً برون از اختیار و اراده بودن لحظه های سرودن است که « درک می شود، اما وصف نمی توان کرد».

و لحظات مرده ی عمر ... آی لحظات مرده شما نزد من چه غریبه و ناشناخته اید و هنگامی که چشم می گشایم و خود را در میان شما محصور می بینم چه قدر احساس تنهایی و غربت می کنم آی ! ... من از شما نیستم از جنس و جنم شما نیستم ، در میان شما چرا باشم؟ من شاهبازی بلند پروازم که آشیان بر کنگره ی کاخ برتر از اندیشه و خیال و واهمه ی ملک القدوس دارم آنجا کز آن برتر اندیشه بر نگذرد، پس در میان شما لحظات مرده ی عمر و نوبت چه می کنم ، این پرسش را که و چه پاسخ تواند داد؟

می سرایم و می نویسم ، برای اینکه می بینم هنوز برای نبرد و تلاشی والا و ارجمند، هدف ها و نشانه هایی در پیش رو دارم و آن ندا دهنده و صلاگر درونی می گویدم: تلاش کن، نبرد کن آنک هدف و نشانه، آنک دشمن درستی و راستی ، رادی و پاکنهادی.  هی بگردم مبارز تلاشکر خصم افکن را ، به پیش ... ! و می بینم و می دانم که تا نیرویی و توانی در تن و جان دارم، بایدم کرد، نبرد باید ای مرد، نبرد و چنین بوده است تا کنون که همیشه  دشمنی پیش رو و انگیزه ای برای درگیری و گلاویزی داشته ام و دارم که با او سر سازش نمی توانم داشت و آن انگیزه چه قدر بالاو انصراف ناپذیر است، گویی بار رسالتی را بر دوش هستی و مستی من نهاده است که باید آن را به منزل رسانم.

 می سرایم می نویسم برای اینکه قسمت ازلی، بی حضور ما صورت گرفته است و مقدری تغییر ناپذیر را سرو سامان داده اند و « برنامج این است و جز این نیست » که هر کسی را بهر کاری ساختند و قابل تغییر نبود آنچه تعیین کرده اند و مرا برای این «کار» آفریده اند؛ برای این می سرایم و می نویسم که « باید » بسرایم و بنویسم.

ای کره بز، اختیار این مرتع ژاژ           دارد رسن جبر، خدا می داند

می سرودم و می نوشتم، برای اینکه می دیدم ، عجبا، چگونه نمی بینند که چه بسیار از امور چه مایه خنده آور و مسخره است و ناظران خامش به تماشا نشسته اند ، گویی تماشاگر امور به راستی جدی و بسامانند و من بر عهده ی خود لازم می شناختم که نشان دهم و جلب دقت و توجه خلق الله کنم که اینها، آن نیست که می گویند و « باید » باشد، اینها شوخی و مسخره و طنز است، ببینید : آنک، اونهاش سرودم و نوشتم و نمودم، ...

و می نویسم و می سرایم برای اینکه می بینم چه مایه از حقایق و زیبایی ها، راستی ها و درستی ها غریب، آواره، بی در کجا و بی حامی و پناه مانده اند، و هنگامی که در پرتو «شعور نبوت» ( به معنای خاصی که من اراده می کنم و در خصوص آن در مؤخره ی یکی از کتاب هایم – از این اوستا – به تفصیل سخن گفته ام ) قرار گرفتم، بی اختیار قلم بر می دارم و به یاری آن حقیقت ها و زیبایی های بی حامی و پناه می شتابم و « سرّ و سرود » خود را فریاد می کنم ، تا به گوش اهلش برسد و همگان بدانند که هنوز هستند کسانی که می خواهند یار و یاور حقیقت ها و زیبایی ها باشند .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* مجله دنیای سخن، شماره 17، فروردین 1367   ( برگرفته از صدای حسرت بیدار )

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 13:27  توسط   | 

 «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهٔ من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد-شاید من اصلاً ستاره نداشته‌ام!» (بوف کور)

صادق هدايت

۱-تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.
2-عشق چیست؟برای همه رجاله ها یک هرزگی یک ولنگاری موقتی است.عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هوشیاری تکرار می کنند پیدا کرد.
3-در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح ادم را اهسته در انزوا می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درد های باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش امدهای نادر و عجیب بشمرند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سیبیل عقاید جاری و عقاید خودان سعی می کنند انرا با لبخند شکاک و تمسخر امیز تلقی بکنند.
4-زنان به سه مرد نیاز دارند:
مردی برای عشق ورزیدن،مردی برای نیاز جنسی و مردی برای ازردن.اما مردان هنرمند می دانند که با عهده دار شدن هر سه نقش می توان زنان را از دو نفر دیگر بی نیاز کرد.
5-فقط با سایه خودم خوب می توانم حرف بزنم اوست که مرا وادار به حرف زدن میکند فقط او می توان مرا بشناسد او حتما می فهمد .....
می خواخم عصاره نه شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:«این زندگی من است»
6-مرگ همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت ان ها را یکسان می کند نه توانگر می شناسد و نه گدا...
7-مرگ مادر مهربانی است که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده نوازش می کند و می خواباند.
8-مرگ بهترین پناه دردها و غمها و رنج ها و بیدادگری های زندگانی است.
9-انسان چهره مرگ راترسناک کرده است و از ان گریزان است
10-ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگانی نجات می دهد.
11-اگر مرگ نبود فریاد های نا امیدی به اسمان بلند می شد به طبیعت نفرین می فرستاد.

دستخطي از صادق هدايت

     دستخطي از صادق هدايت

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 20:2  توسط   | 

عزیزم
 قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ! اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعت داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند .اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم  بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور  اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
دوست کوه نشین تو
نیما

نمايي از خانه ي نيما واقع در روستاي يوش در استان مازندران

براي ديدن عكسها بر ادامه ي مطلب كليك كنيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 11:41  توسط   | 

چند شعر کوتاه اما خواندنی از هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

 

فلق

ای صبح!

 ای بشارت فریاد!

امشب خروس را

در آستان آمدنت

سربریده اند!

----------------------------------

احساس...

بسترم

صدف خالی یک تنهایی ست

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری.

-----------------------------------

 هول

باز طوفان شب است

هول برپنجره می کوبد مشت

شعله می لرزد در تنهایی:

باد فانوس مرا خواهد کشت؟

---------------------------------

صبح دروغین

صبح دروغین نگذشته ست ای شکیب بزرگ

بمان که بی تو مرا تاب زنده ماندن نیست!

فروغ صبح دروغین فریب می دهدت

خروس تجربه می داند که وقت خواندن نیست.

 

 برگرفته از مجموعه ی تاسیان

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 21:52  توسط   | 

من خویشاوند نزدیك هر انسانی هستم. نه ایرانی را به غیر ایرانی ترجیح می‌دهم نه انیرانی را به ایرانی. من یك لر بلوچ كرد فارس، یك فارسی‌زبان ترك، یك افریقایی اروپایی استرالیایی امریكایی آسیایی‌ام، یك سیاه‌پوست زردپوست سرخ‌پوست سفیدم كه نه تنها با خودم و دیگران كمترین مشكلی ندارم بلكه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می‌كنم. من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر بر سیاره‌ی مقدس زمین، كه بدون دیگران معنایی ندارم.

                                                                                                  

                                                                                                                    شاملو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 15:35  توسط   | 

 

http://mozmoz.blogfa.com/">منبع کدهاي آهنگ وبلاگ کليک کنيد< >